یسنا گل مامانییسنا گل مامانی، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 3 روز سن داره
وبلاگ یسنا گلیوبلاگ یسنا گلی، تا این لحظه: 13 سال و 14 روز سن داره

یسنا گل زندگی

اولین دندون

ديروز داشتم به یسنا آب می دادم دیدم یه صدایی می آد دقت کردم دیدم بله دندون یسنا خانم گل گلاب دراومده خوشکلکم درخشش اولین مرواریدت مبارک انار دونه دونه دختری دارم یه دونه قشنگ و مهربونه انار دونه دونه چند وقتیه که بچم گرفتار دندونه انار دونه دونه خدا چه مهربونه توی دهان دخترم یه گل زده جوونه گل نگو مرواریده مثل طلا سفیده   ...
30 آذر 1392

یلدای 92

  یلدا یعنی یادمان باشد زندگی آنقدر کوتاه است     که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت   دختر ملوسم اولین یلدای زندگیت مبارک غنچه ی زندگی مامان و بابا       ...
30 آذر 1392

آشپزخونه

یسنا خانم جیگر مامان خیلی دوست داشت بیاد تو آشپزخونه پیش مامانی ولی از اونجایی که آشپزخونه پله داره نمی تونست بیاد دیروز داشتم ظرف می شستم دیدم یه چیزی داره می خوره به پاهام برگشتم دیدم یسنا خانم پشت سرمه خلاصه اینکه بیچاره شدیم خانم یاد گرفته بیاد تو آشپزخونه اینم وضع آشپزخونه بعد از ورود یسنا گلی     ولی متاسفانه بعد از این همه شیطنت خواست بره بیرون با سر خورد زمین کلی گریه کرد ...
27 آذر 1392

کنگان

پنج شنبه با عمو و زن عمو سارا و مادرجون رفتیم کنگان پیش آقاجون آخه چند روز بود ندیده بودمش دلم واسش تنگ شده بود وقتی رسیدیم شب بود منم رفتم تو بغل آقاجون و باهاش بازی کردم آقا جونم کلی ازمون پذیرایی کرد جاتون خالی خیلی خوش گذشت       اینجا ساحل کنگان منم دارم به افق های دور مینگرم   اینم من و بابایی داشتیم شن بازی می کردیم   من و بابا و عمو امین   من و مادر جون     ...
16 آذر 1392

مهمون

چهارشنبه دوستم درسا جون با  خاله فرزانه و عمو رضا اومدن خونمون اولش من خواب بودم قتی بیدار شدم اونا رودیدم گریه کردم آخه ترسیده بودم ولی بعدش عادت کردم من دوست داشتم با درسا بازی کنم ولی اون منو میزد ولی مامانی هردوتاموننو برد تو اتاقم تا با هم بازی کنیم خلاصه بعد از چند دقیقه با هم دوست شدیم و بازی کردیم     ...
16 آذر 1392

یسنا عاشق نون خوردن

من عاشق اینم که یه تیکه نون بگیرم و دستم و بخورم مامان و بابا فقط اینجوری می تونن یه ناهار یا شام رو با خیال راحت بخورن که یه نون بدن دست من تا بخورمش دندونم که ندارم مجبورم با کلی سختی تیکه تیکه از نونه بکنم بخورم     ...
3 آذر 1392

فوضولی

یسنا خانم دختر ناز نازی مامان این روزا خیلی فوضول شده همش می ره سراغ وسایل خونه و همه جا  رو بهم ریخته می کنه خودشم کلی از این کاراش ذوق می کنه دختر خوشکلم مامانی قربونت بره خیلی کاراش بامزه شده همش دوست داره حرف بزنه یه چند تا کلمه  هم می گه مثل مامان ، بابا ، دَدَ ،آبه ، هاپو ، اَتی(دالی) و یه چیزی شبیه این چیه میگه            عاشق دست زدن و نینای نای تا صدای یه موزیکو می شنوه شروع می کنه به دست زدن و نینای نای   نفس مامان هرچی بزرگتر می شی خوشمزه تر می شی وقتی این کارای جدید و بامزه رو ازت می بینم دلم می خواد تو بغلم بگیرمو لهت کنم...
3 آذر 1392